تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers خاطرات من
   
خاطرات من
خاطرات و عکسهای نی نی آرشا
 
 
موضوعات

عکسهای آتلیه

____________________
آرشيو مطالب

آبان 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

____________________
مطالب اخير

به نام خدای پائیز - کویرگردی

سفرنامه

آغاز یک سفر

فقط عکس و دیگر هیچ...

خاطرات شیرین ما...

ووروجک مامان

عکسهای آرشا در آتلیه ی مامانی

عکسهای آرشایی

پس از کلی غیبت....

____________________
پیوند ها

آشپزی برای نی نی هامون

حسنی و خانوم حنا (سام جیگر خاله)

خاطرات آرشا در نی نی سایت

آرتین کوچولو

نی نی گولو

نی نی سایت

مامان تیستو

سامی خان

هومن جون

آرمان

سام خوشگل و تپل

ساتیار خاله سمیرا

عرفان گل پیشکسوت

نی نی ناز

پویان نانازی

نیلوفر ناز نازی

خاله نگین جونی

مطبخ خاله شیما

شکلک های قشنگ

امیرسام چشم آهویی

هستی کوچولوی مامان مریم

سفید برفی (سهند)

آرین کوچولو

آرش جون و مامان سارا

نیکان جون و مامان نیکی

خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

جمعه یکم آبان 1388

به نام خدای پائیز - کویرگردی

یکماه از پائیز هم گذشت و باز ما دیر آپ کردیم ... هیچ دلیلی نمیارم چون می شه عذر بدتر از گناه...

ولی می خوام بگم که پائیز برام یه حس و حال غریبی داره ... پائیز فصل عشقه و من توی این فصل عاشق شدم ...

هر روز این فصل یادآور لحظه های خوشیه که از عشق لبریز بودم ...

همینطور تولد عشقم – مردم – شوهرم توی این فصل هزار رنگ و قشنگه (28 آذر) و هر سال از اوایل مهر می رم توی فکر که واسه تولدش چی بخرم هر چند آخر سر به این نتیجه می رسم که هیچ چیز مادی نمی تونه بیانگر احساسم نسبت به اون باشه و کلاً بی خیالش می شم!!!!

ولی امسال تصمیم دارم یه هدیه ی درخور براش بخرم... در این راستا از تمام دوستای خوبم تقاضا دارم منو راهنمایی کنند البته باید بگم که سال اول ازدواجمون براش ساعت خریدم- یکی دو سال سکه و پارسال هم کاپشن ...

خب بریم سر خاطرات و اتفاقاتی که توی این مدت افتاده ... آخر  هفته ی گذشته که چهارشنبش تعطیل بود به اتفاق دوستای خوبمون (آقاجواد – آقا احمد – آقا مجید و البته خونواده هاشون) رفتیم کویرگردی... مثل پارسال ... خور – گرمه – مصر

جای همه ی دوستان خالی خیلی خیلی خوش گذشت البته عکس هم فراوون گرفتیم... اول یه چندتایی از عکسای آرشا رو ببینید...

 

اینم دختر خوشگل عموجواد (ملودی)

اینم یه سری عکسای به اصطلاح هنری...

 

هفته ی قبلشم با همین دوستامون و دوتا خونواده ی دیگه (عمومهرشاد و آقا داریوش) رفتیم روستای سرسبز و زیبای دامنه اونجا هم خیلی خوب بود و البته کمی سرد...

 

در مورد آرشا هم باید بگم که روز به روز آقاتر و مهربون تر می شه ولی پیشرفت زیادی توی حرف زدن نکرده...

کلمه هایی که به فرهنگ لغاتش اضافه شده... جی جر (جیگر)- ممون (ممنون) – لالا (لاله) فعلاً همینا یادمه

این پسر بدجور قدرت نه گفتن داره هر چی رو با لحن کش دار ازش بپرسیم می گه نههههههههه و سرش رو میاره بالا

می گیم آرشا مامان دوست دارییییییییی؟؟     آرشا: نههههههههههههه

بابا رو دوست دارییییییییی؟؟؟                   نههههههههههه و به همین ترتیب برای همه مصداق پیدا می کنه

هر سوالی ازش می کنیم یه چیزی جواب می ده البته خودشم نمی فهمه چی می گه... اصولاً هم جواباش ایناست: بادا – دابا – بابا – واوا – دیدا - و ...

پسر گلم خیلی خیلی دوست دارم برام دعا کن توی راهی که انتخاب کردم موفق بشم و کاری رو بکنم که به صلاحه هممونه...

 
 

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388

سفرنامه

سلام به همه ...

اول از آخر بگم که ما چهارشنبه شب یعنی ۲۶/۶/۸۸ از سفر برگشتیم...

آرشا بعد از سفر خیلی بهونه گیر شده بود و همینطور بی اشتها تا پریشب که یهویی احساس کردم دمای بدنش بالاست و نصفه های شب تبش شدید شد تا صبح بهش هر ۴ ساعت استامینوفن دادیم و صبح بردیمش کلینیک اطفال...

چون اسهال هم بود دکتر واسش آزمایش نوشت ولی هیچ داروی دیگه ای نداد فقط همون استامینوفن همون موقع آزمایش رو انجام دادیم و پیش دکترش بردیم که خدا رو شکر گفت مشکلی نیست و ویروسیه...

از دیشب تا حالا خیلی بهتره...

و اما از کارای این گل پسملی بگم که خیلی بانمک شده البته برای اونایی که عاشقشن...

همچنان عاشق رقص و موسیقیه و البته در حال پیشرفت در رقصیدن دستاشو یه جور خوشگلی از مچ می چرخونه ... تازه به خاله هاشم می گه شما هم بیاین وسط و حتی اگه توی یه اتاق دیگه باشند وقتی صدای آهنگ رو می شنوه می ره میارتشون جلوی تی وی و خودش به پاهای اونا نگاه می کنه و سعی می کنه  کاراشونو تقلید کنه...

صدای کلاغ و قورباغه و ماهی رو در میاره هنوز حیوونای دیگه رو یاد نگرفته...

روشن و خاموش کردن تلویزیون با کنترل رو بلد شده...

عاشق دو تا بازیه یکی این که قایم بشه زیر پتو و ما پیداش کنیم و

اینکه دنبالش کنیم و فرار کنه بدوه بغل مامان یا بابا که دنبالش نمی کنند

اینم اولین سوال و جوابهای ما و آرشا:

مامان: عزیز مامان کیه؟؟؟                       آرشا: من

جیگر مامان کیه؟؟؟                                        من

خوشگل مامان کیه؟؟؟؟                                  من

و همینطور هر چی بپرسیم می گه من... گاهی که خیلی تند تند ازش سوال می کنیم اونم پشت سر هم می گه من من من...

الهی مامان فدات بشه امیدوارم دیگه هیچوقت مریض نشی عزیز دلم...

و اما شرح مختصری از سفر:

(توی این سفر مامان و بابام و خواهرام و یه خونواده ی شیرازی که از دوستامون هستند با ما همسفر بودند)

ما روز جمعه ۲۰ شهریور از اصفهان حرکت کردیم ناهار رو ابیانه بودیم و بعد از گشت و گذار در ابیانه به سمت تهران راه افتادیم...

 

شب رو خونه ی عمه ی آرشا بودیم و فرداش بعد از ناهار به سمت رشت حرکت کردیم.

شنبه شب رسیدیم انزلی و پس از دیدن تعداد زیادی ویلا بالاخره یه جای خوب پیدا کردیم که لب دریا هم بود... تا فردا ظهرش انزلی بودیم

و بعد رفتیم چمخاله اونجا رو دوستای شیرازیمون ویلا گرفته بودند ساحل تمیز و خوبی داشت سه شب اونجا بودیم البته روزهاشو اینور اونور می رفتیم ...

روز اول که ظهر رسیده بودیم و عصر رفتیم دریا...

روز دوم رفتیم جواهرده..

روز سوم لاهیجان - (شیطان کوه و تله کابین)

 

 

چهارشنبه هم بعد از تحویل ویلا رفتیم ماسوله ... جای همگی خالی حسابی بود عالی

 

 
 

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

آغاز یک سفر

سلام به همه...

بازم ما رو با محبتاتون شرمنده کردید...

اگه خدا بخواد فردا عازم سفریم... قراره بریم شمال

ایشالا با یه عالمه عکسای خوشگل برمی گردیم

این چند تا عکس رو ببینید تا بعد...

اینم آرشا در حال بوسیدن بابایی

التماس دعا...

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

   
PageRank Checking Icon